ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

295

معجم البلدان ( فارسى )

خسروشاذ قباد [ خ ر ق ] كه به قباد پسر فيروز شاه نسبت دارد . خورهائى در سواد عراق با شش تسوج در كرانهء خاورى دجله است . خسرو شاذ هرمز [ خ ر ه م ] به يكى از پادشاهان فارس نسبت دارد . نيز نام خوره‌اى از كارگزارى سواد باشد ، كه جلولاء در كرانهء خاورى و مركز آن است . [ 443 ] خسروشاه « 1 » [ خ ر ] ديهى در دو فرسنگى مرو است . بدانجا نسبت دارد بو سعد محمد پسر احمد پسر على پسر مجاهد خسروشاهى « 2 » پيرى درستكار بود . او از بو المظفر سمعانى برشنود . بو سعد او را از استادان خود شمرده گويد به سال 472 زاده شده بود . خسرو شاه نيز شهركى در شش فرسنگى تبريز است . بازار و ساختمانها دارد . خسفين [ خ ] با ياى دو نقطه و نون پايانين : ديهى از كارگزارى حوران ، پس از « نوى » در راه مصر ، ميان نوى و اردن است . از آنجا تا دمشق پانزده فرسنگ باشد . خمسه [ خ ] ديهى از يمن ، از مخلاف صداء ، از كارگزارى صفاء است . باب خاء و شين و آنچه پس از آن‌هاست خشا [ خ ] با الف كوتاه پايانين : نام جايگاهى است كه يك نخلستان بدان نسبت دارد و برخى گويند كوهى است در سرزمين محارب . ابن اعرابى گويد : خشا كشتزارى است كه سرما آن را سياه كرده باشد . بو منصور گويد : خشو همان خرماى حشف ( خرماى خشكيده ) باشد . گويند : خشت النخله آن نخل بخشكيد . خشاب [ خ ] ديهى در رى است . ريشهء آن به فارسى آب گوارا باشد . بدانجا نسبت دارد حجاج پسر حمزهء خشابى عجلى رازى . عبد الرحمن پسر بو حاتم از وى ، و او از گروهى روايت دارد . بو سعد آن را خشّابى [ خ ش شا ] خوانده و حجاج را نيز ياد كرده است ولى من آن را نادرست مىدانم . خشاخش [ خ خ ] توصيف آن را در واژهء دهناء داده‌ام ، كه تا حفر كشيده شده ، و به « معبّر » و « حماطان » و كوه « سرسر » و « جرعاء العكن » از كوهستان دهناءاند . خشارم [ خ ر ] نام جايگاهى است كه در سرودهء قيس پسر عيزاره هذلي ياد شده است : أحار بن قيس ! إن قومك أصبحوا * مقيمين بين السّرو حتى الخشارم « 3 » خشاش [ خ ] با دو شين در ميان الف : نام جايگاهى است . زيرا كه واژهء « خشاش » به معنى مار كوهى و افعى به معنى مار دشتى باشد . ابن شميل گويد : خشاش قسمتى از حشرات و پرندگان را گويند كه مخ نداشته باشند چنان كه مار و كروان ( كبك ) و شتر مرغ و حبارى مخ ندارند . خشاشان : نام دو كوه‌اند نزديك « فرع » از سرزمينهاى مدينه نزديك « عمق » و گواه شعرى آن در عمق آمده است [ 444 ] خشاشه [ خ ش ] با دو شين نقطه‌دار . معنى ريشهء آن در واژهء پيشين گفته شد . شناسه نام جايگاهى است . شاعرى چنين مىسرايد : تحنّ قلوصي ، بعد ما كمل السّرى ، * بنخلة ، و الصّهب الحراجيج ضمّر تحنّ الى ورد الخشاشة ، بعد ما * ترامى بنا خرق من الارض أغبر و باتت تجوب البيد ، و الليل ما ثنى * يديه لتعريس ، تحنّ و أزفر و بي مثل ما تلقى من الشوق و الهوى * على انّنى اخفي الذي بى و تظهر و قلت لها لما رأيت الذي بها : * كلانا الى ورد الخشاشة أصور « 4 »

--> ( 1 ) . تقويم بو الفداء - آيتى ص 443 . ( 2 ) . ش . ش : 2385 نقل از انساب 199 ، لباب 1 : 443 ، طبقات اسنوى 1 : 486 ، تحبير 2 : 65 . ( 3 ) . اى حارث پسر قيس قبيلهء تو در ميان سرو و خشارم زندگى مىكنند . ( 4 ) . قلوص ( شتر ماده ) من در « نخله » و . . . براى « ورد خشاشه » نالان شده است . . .